باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 4 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

هومان بیست ماهه ما

شازده هومان بیست ماهه شد امروز ششمین روزیه که پسرم پاک پاک آخه شیر خوردن ترک کرده . پسرم حالا دیگه مردی شده خیلی کلمات رو میتونه بگه و اگه نتونست حتما یه جوری منظورشو بهمون میفهمونه خیلی مهربونه و خواهرشو خیلی دوست داره از دستاش خوب استفاده میکنه و دیگه از حالت نی نی در اومده و خیلی چیزای دیگه که الان یادم نمیاد در فرصت مناسب اضافه میکنم سیب : جیب یا دیب آقا : آگا باران (خواهرش ) : آدا یا گاهی بهش میگه با شیر : جیر ماشین : هن من : مه پا : با پا : پاشو بیا دودوخ : جوجوک (منظور کل پرندگان ) ایندا : اینجا دیپ : سیب کلا میوه هاب : خواب داخ : چون بهش گفتم چایی داغ یا ج...
9 آبان 1394

سلامی دوباره

دخترکم امسال 4 مهر به یاری خدا پیش دبستانی دو یا همون آمادگی رو شروع کرد . خدا رو شکر خوابش تنظیم شده و خیلی منظم تر و قانونمندتر شده خوشحالم که تو آزمون ورودی این مدرسه (مدرسه سیدالشهدا ) که یکی از مدارس خوب یزد هست قبول شد تا به حال که خیلی از عملکرد مدرسه راضی بودیم . اینم عکس های اولین روز مدرسه کلاس باران اسمش گل نیلوفر و خانم لبافی معلمشون هستن خوندن حروف الفبا رو بهشون یاد میدن بزودی به حرف ب میرسن که هم اول اسم باران هم اول فامیلیش   ...
9 آبان 1394

ششمین شمع تولدت

بهار زندگی من  ، دخترم شیش ساله شد. دخترکم بهترینها رو برات آرزو داریم یه کیک کوچولو و یه تولد کوچولو 5 نفره به همراه شازده هومان فوت کردن شمع با کمک هومان پی نوشت : لنز دوربین کمی کثیف بود عکسا تار شده ...
7 آبان 1394

از هر دری سخنی

تو این پست عکسهای جامانده از چند ماه اخیر رو میزارم توقف کوتاه در کاشان در راه بازگشت از شمال شیرینکاریهای شازده هومان باران و هومان بدنبال برف در روستاهای اطراف یزد یه روز باران ازم پرسید مامان چه گلهایی دوست داری منم گفتم نرگس و مریم و شیپوری سفید و رز بخاطر کار خوبی که انجام داده بودم با باباش رفت و برام این دسته گل رو خرید گرچه ساده  پیچیده شد و هول  هولکی خریده شده ولی یکی از با ارزش ترین دسته گلهایه که هدیه گرفتم نکته : گل سبزه که نمیدونم اسمش چیه رو برا خودش خریده بود  پسرک تو این مدت نشستن یاد گرفت تو هفت ماهگی هشت ماه...
9 اسفند 1393

اولین روز برفی پسرک

پسرکم به هر جان کندنی هست خودشو به کنار پنجره (پنجره ای که هنوز نمیتونه از شیشه ش پایین رو نگاه کنه   چون قدش تا لب تاقچه پنجره است ) آپارتمان میرسونه و به تماشای رقص دونه های ریز برف میشینه به زبون خودش میگه اده , گو , بوف و .... من در دل میگم پسرکم روزی میرسه که کنارم بشینی و از پنجره ی اتاق گرمت به رد پاهای خودت و خواهرت توی حیاط خیره بشیم و به من آدم برفی دست سازتون که با شال و کلاهت از سرمای زمستون محافظت شده رو نشون میدی و میگی مامان آدم برفیمون قشنگ شده  نکته : پسرک رو چند وقت پیش کچل کردیم بلکه تارهای موش زخیم تر بشه ...
9 اسفند 1393